![]() |
![]() |
|
| در این وبلاگ دوستان اینترنتی |
|
ساعت سه نیمه شب است و من بيدار شده ام. کبریتی برافروخته ام که شمعی روشن کنم به یاد تو...! چند ساعت خوابيده باشم خوب است؟ نمي دانم...! همين كه خوابهاي من به ساعت برسند خوب است. اما نمي رسند. مثل روياهايم كه تا مي آيند رنگ بگيرند تاريك مي شوند و كابوس مي شوند و من دوباره بيدارم. حالا نشسته ام اين جا و دارم فكر مي كنم براي مومن بودن نبايد ابراهيم بود و نبايد قرباني كرد ، نبايد سياوش بود و از آتش گذشت. گاهي آدمي مومن است در سرماي بي ياوري و خود هم نمي داند. چه مي دانم شايد مثل ليلاي بي مجنون و عاشق بي معشوق. مثل اين كه بنشيني و شب بگذرد ونور ستارگان چشمت را بزند و تو بيدار بماني و بداني كه صبح مي آيد و شب بشود خانه تو. مثل من كه اين شب و بسيار شبها را بيدار مانده ام اما نمي دانم چرا خانگي نشده ام و حالا هم كه دم رفتن هي نزديك تر مي شود اندوهگينم. اندوه؟ نمي دانم. اين آميزه اندوه و شوق و ترديد را چه بايد ناميد؟ حيراني ست به گمانم. اي ي ي ي ي ي .... راستي تو بيداري؟ شب سرگرم گذر است. سرگرم كار خويش. مردمان نيز. پلك هاي من تهي از خوابند و جانم تهي از انحناي دال و لام. حالا نشسته ام اين جا و به تو مي انديشم....! به عبور زمان..! می دانی که به عبور از زمان نيازي ندارم اما براي گذر این دقایق از كنارثانیه ها بايد از سخت ترين راه گذشت تا به تو رسید...! مي داني... من با تو صبور بودن را نیاموختم . حالا دلم مي خواهد دستم را دراز كنم و دل اين آينه شكسته را نوازش كنم. كاش دستم نبرد. آن وقت بي گمان لبخندي خواهم زد و این تابستان داغ و سوزان را پشت سر خواهم گذاشت. راستي.... ديگر مرا به نام نمی خوانی؟ ميان آسمان هفتم تو تا اين زمين سخت و سرد فرسنگها فاصله ست. صدا به صدا نمي رسد جان دلم....! . . . می دانی که ؟ در امتداد شب زندگي كردن يعني عشق ، يعني تو ، يعني همه دنيا و بي تو بودن مرگ است حتي اگرنام زندگي را بر كوله بار عمرت داشته باشي. مي توان زندگي كرد ولي زنده نبود ، اما مي توان دوست داشت و زنده بود ، گريه كردن اميد به زندگي است و خنديدن وجودي مي خواهد پر از شور ، پر از شوق. پر از عشق ... و من برایت عاشقانه میمیرم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:7 توسط shadi |
|
|
!...و اما عشق نوشتن ازش اصلا ساده نیست، نه! ساده نیست. یه حس زیبا ولی دردآوره، یه حالت پیچیدهی غیر قابل توصیف. یه حس عجیب که از یه جاهایی بین قفسه سینه و دیافراگم شروع میشه و یواش یواش میاد بالا، وقتی به گلوت میرسه صدات رو میشکنه و نفست رو بند میاره. یه بغض شیرین که گلوت رو فشار میده و آروم از ته چشمات پیدا میشه... وقتی داریش زیباییها رو زیباتر میبینی، لذت درک زیبایی رو بیشتر حس میکنی... به دست آوردنش ساده نیست، نه! ساده نیست. یه حس بینهایت گنگ که گاهی به حد مرگ آزارت میده. یه وقتایی چنان به تنگ میای که باید سرت رو فرو ببری توی بالش که هق هقت رو خفه کنی. از اون گریههایی که اگر جلوش رو بگیری خفهت میکنه. باید به دستش بیاری تا بفهمی چیه؟! تا درکش کنی!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 21:55 توسط shadi |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بسم الله الرحمن الرحیم
من به دوستانی احتیاج داشتم که با تغییر محل زندگی یا بیشتر شدن سنم(رفتن به کلاس بالاتر) اونها رو از دست ندم، که خدا به من لطف کرد و بالاخره چند تا دوست خوب اینترنتی پیدا کردم. گفتیم یه گروه دوستی راه بندازیم و مثل دوستان فابریکمون با هم ارتباط برقرار کنیم. خلاصه وبلاگ گروهیمون رو راه انداختیم. در کنار این، برای رسیدن به هدف اصلیمون(یعنی دوستی) از چت کردن یا از فروم استفاده می کنیم و سوالات، مشکلات و درد دلهامون رو مطرح می کنیم. نا گفته نمونه دوستام در تمام این مراحل پشت من بودند و من رو همراهی کردند. +شما هم می توانید عضو شوید+ برامون دعا کنید |
| پیوندهای روزانه |
|
شبکه گسترده آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
وبلاگ های نویسندگان شبکه گسترده |